تبليغاتX
حسین‌شرخر

 

 

 

 

اتاقخواب دانشجو

یا...

چگونه یاد گرفتم با دست خالی بجنگم!

 

Hossein's Stories 

پرده اول: زیر تیر چراغ برق

هوا کاملا تاريک شده. از زير نور چراغ سر کوچه که رد ميشم و ازش دور ميشم، کوچه تاريک ترم ميشه. سردمه. دستهامو ميکنم تو جيبم و سرمو ميندازم پايين. چشمم به سايم ميفته که جلو تر از خودم داره حرکت ميکنه. يه لحظه از اين لکه تيره احمقانه که تنها عامل وجودش خودمم حالم بهم ميخوره. چندشم ميشه. فرار ميکنم. با تمام سرعت ميدوم. اما هر چي ميدوم سايم بزرگتر ميشه. بزرگتر و بزرگتر ميشه تا اينکه اينقدر از نور دور ميشم که ديگه سايه‌ام ناپديد ميشه، چون حالا ديگه هيچ نوري اطرافم نيست. تو تاريکيه مطلق راهمو گم کردم. با خودم فکر ميکنم کاش از همون اول بجاي اينکه از سايم فرار کنم يه کم فکر ميکردم و برميگشتم به سمت نور. تنها جايي که ميتونستم اين لکه چندش آور رو زير پام له و نابود کنم زير نور بود. اما حالا ديگه تو اين تاريکي پيدا کردن مسير نور واسم خيلي سخته. خیلی ...

 

میان پرده: استاد و فرمانده

روز آخر شلوارمو گرفت (شیخ گرفت) گفت (شیخ گفت): حسین.

گفتم: بله شیخ، بذار ...

گفت: خفه‌شو حسین جان. دلبندم زمان را در کفم نیست و ناگفته‌ای بر لبم هست!

- همه‌ی حواس هفت‌گانه‌ام تو را یا شیخ.

+ فرزندم تو را در این واپسین دم حیات ِ حیاتی خویش ناگفته‌ای بازگویم و رسالت خویش در باب اِجوکیشن تو اتمام بخشم و با خیالی آسوده سر زیر بغل اسرائیل نمایم. و آن این باشد که هر آن گه که ز خلق خدا و در و دیوار و ابزارآلات دنیای رو به دیستراکشن، ناامید گشتی و بدسگال، در چنگ‌زدن به ریسمان الهی ذره‌ای اهمال نورز و حلالت نکنم اگر لمحه‌ای از یاد و یاری خدا ناامید شوی که این انتهای وادی ضلالت باشد و در  دامان طریقتی که تو در آن پروردم، یاس و مایوس به فشیزی نیارزند و ای حسین... هر جا هستی، بهترین بااااااششششش!

تَپ (صدای مردن شیخ) ...

- هان ای شیخ، تو را چه شد... برخیز. برخیز و تنهایم مگذار که جز تو آشنا و رهنمایم نیست و مرا کنون تاب فراقت نباشد. برخیز و قامتت راست‌تر کن، عمرت لانگ‌تر کن ...

اما شیخ را سوار بر قامت رعنای اسرائیل، هیچ التفاتی به نعره‌های پر گداز حسین نبود و حوریان بهشت کف از دهان شیخ، سخت ربوده بودند ...

پژوهشگران، PH  ِ آخرین جمله‌ی شیخ را 0.17 تَخمینیده اند.

 

پرده دوم: سودای کرگدن خشمگین

خراب کردن "حال" های زندگی. گاهی به خاطر فکر کردن به گذشته‌ی تاریک و سیاهی که همیشه با خودم گفتم اگه اراده‌ی قوی‌تری داشتم و " نه" های زندگیم رو به موقع (به خودم!) می‌گفتم و " آره" هامو محکم‌تر، می‌تونست خیلی درخشان‌تر و یا حداقل روشن‌تر از اینی که هست باشه. گاهی هم به خاطر آینده و خیال‌ها و هدف‌هایی که بود و تلاش‌هایی که نبود! و این که: یعنی میشه؟ ممکنه نشه؟! وااای خدا نکنه نشه !!!!

 

پرده سوم: در قلب تاریکی

نیمه‌های شب. تویی و کویر تاریک بدون حتی یه ستاره و فانوسی که تو دستته. راه زیادی رو باید بری تا به نزدیک‌ترین خراب‌شده برسی. اما فانوس فقط میتونه تا شعاع 10 متری رو برات قابل دیدن کنه. از تنهایی و تاریکی سرد شب کویر، لذت می‌بری و بدون فکر به اینکه چطوری میشه چند کیلومتر راه رو با فقط با 10 متر روشنایی فانوس و بدون همراه و راهنما طی کرد، به راهت ادامه میدی. مولکول‌های سرد هوا فشارت میدن! مونولوگ هم که هست و چه چیزی بهتر از این ...!

 

پرده آخر: تو که لالایی بلدی ...!

وقتی تو ماشین نشستی و با سرعت زیاد در یک اتوبان حرکت می‌کنی، به خاطر ترس از تصادف هیچ وقت سرت رو بر نمی‌گردونی. اگر هم بخوای مراقب پشت سرت باشی، فقط و فقط در یک زمان محدود به آینه نگاه می کنی.

حالا شعور داشته باش، فرض کن تو ماشین زندگی (اضافه تشبیهی) نشستی. به جلو نگاه کن. خیلی سرت رو به عقب برنگردون. اونجا پر از عقب‌مونده است...!

 

پشت پرده

خجالت داره واقعا. اگه قرار بود تو بدونیش که دیگه پشت پرده نبود. مگه خواهر خودت مادر نداره؟!  مگه مادرت برات خواهر نزاییده؟  مگه دختره مادرت خواهرت نیست ؟!   

بی‌حیا، جنایت‌کار، خودفروخته... قاتل!

 

بی‌پرده

آدمای وبلاگی ( نه من ) وقتی آپ نمیکنن، یعنی بیشتر از همیشه حرف واسه گفتن دارن.

 
|+|    EL Niño -  2008/11/17  | 

 

Seven Samurai

 

از زلزله‌های 8.5 ریشتریه دیه‌گو در وسط زمین

خنده‌های معتادانه‌ی پسر هلندی

موهای اتو نکشیده‌ی روماریو

ته مانده‌ی تکه‌های نون خشک گوشه‌ی صورت ریوالدو

معصومیت از دست رفته‌ی رونالدو

تست هورمون مسی و تیروکسین و کاتالونیا

و رقص سامبای رونالدینیو

میشه یه اَنیمه ساخت، اشک و پدر همه رو درآورد ...!

 

نکته کلیدی: زنده باد یوهان، آفرین یوهان، ایول مدل‌مو یوهان(!)، دمش گرم لبخند یوهان ... هوورااا کرایف بزرگ!

 

|+|    EL Niño -  2008/11/16  | 

 

explosion of a butterfly

 

- زیییییییییییینگ...

+ کی بیه ؟

- زررررررررررررررر (خونه‌هه دو تا زنگ داره، یعنی یه خونه است، ولی دو تا زنگ داره) ...

+ کی است، کی است؟

- ما استیم. ما استیم. دوستان فیثا. آمده‌ایم تا فیثا را با خود همراه نموده، فوتبالی به بدن زنیم. فیثا خانه است؟!

+ فیثاااا ؟!!! فیثا ... فیثا خانه نَـــاَست. فیثا تصادف کرده. فیثا غورِِس!

- اااااهههههههه ه ه ه ه ...  ]حسرت و اندوه بکس محل[ ...

- ] یاران نزدیک فیثا، دسته‌جمعی خود را چنگ می‌زنند[ ...

 

پس از آن سانحه‌ی بدمزه، فیثا تا پایان عمر خویش غور باقی ماند و هرگز صاف نشد!

و این بود حکایت ظهور نمودن پسربچه‌ای از ایالت پیتاگور که بعدها پی افکند از هندسته چیزی بلند.

 اقلیدس (لعنت الله علیه) -بابابزرگ هندسه- در کلامی بلندپایه پس از تبیین دقیق روابط مرد با مرد و بنیان نهادن مرزهای رفاقت و حماقت، درباره فیثا -بابای هندسه- اینگونه می‌گوید: " فیثا همونی بود که می‌خواستم! "

 

نکته کلیدی: آپارتمان نیستااا، از این خونه قدیمیا بوده. دو طبقه نبوده که یه زنگ داشته باشه، بلکه یه طبقه بوده ولی دو تا زنگ داشته... اه اصلا ولش کن، تو این چیزا رو نمی‌فهمی!

 

|+|    EL Niño -  2008/11/11  | 

 

!? O Brother, Where are you 

 

 

- سلام حسین.

+ سلام بردیا.

- خوبی حسین ؟

+ آره

- جدی ؟!

+ نه ...!

 

|+|    EL Niño -  2008/11/7  | 

 

! Dance with other Guys

 

 

قبل از آن که قدم به دنیا بگذارد، ماتریکس دیده بود و جهان پیش رویش به سان الگوریتم می‌نمود. عزمش جزم و تصمیمش آن بود که به جای لذات آنی دنیا و کایرا نایتلی و رافائل نادال و بی ام دبلیو 560 آی، ظرف‌های آشپزخانه‌ی جهنم بشوید و فست فودی برای اولیاء خدا در هاید پارک بهشت تاسیس بنماید. اما او را این اختیارش نبود و ...

مرد سفید پوش دو مشت خود حاوی دو قرص سیاه و سپید در برابر دیدگان پسرک آشکار نمود و نعره‌ای بزد: اتمام ببخش!

سپید برای زندگی پاستوریزه و اوضاع و احوال رله و تریپ پانچ، و مشکی برای زندگی سگی و تریپ اراذل و غرور و تعصب ...!

پسرک که قبلا اُملت قرص مشکی به کمال خورده بود و از انتهای استایل زندگی خویش خبردار، دست بر گریبان کرد و بسته‌ی اسمارتیز از نهان خود برآورد و گفت: بیا این را ببلع بابا!

 

رنگ‌ها برای که به پرواز در می‌آیند ؟

 

|+|    EL Niño -  2008/11/4  | 

 

 City Lights

 

پسرک هر روز بعد از مدرسه 175 گرم تخمه می‌خرید. به حرم  ِِ پاک می‌رفت. برای کبوترها می‌پاشید. کبوترها دور هم تخمه می‌شکستند. کبوترها می‌خندیدند. کبوترها شاد بودند ...

پسرک در برابر تخمه‌ها، فقط قهقهه‌ی کبوترها را می‌خواست.

چندی بعد پسرک فهمید مغزش فلج شده است. او عقل درد گرفته بود. دیگر نمی‌توانست فکر کند. تصمیم گرفتن از یاد برده بود. راه روشنایی برایش تاریک می‌نمود. باتری فانوسش هم Low رفته بود.

از آن پس هر روز مغزش را روی صندلی چرخ‌دار می‌نشاند. به حرم پاک می‌رفت. می‌پاشید. تخمه می‌شکستند. می‌خندیدند. شاد بودند ...

 

پسرک فقط خواهر داشت. خواهرش دو آرزو داشت. آرزوی اول، و آرزوی دوم ... پسرک خواهرش را خیلی دوست داشت.

پسرک دو دوست داشت. یکی از دوستانش در تصادف کشته شده بود. با دوست دیگرش هنوز دوست بود. دوستش دوست‌داشتنی بود.

کم کم پسرک فهمید که باز کردن درها برایش مشکل شده است. فهمید که باید دعا کند. باید بخواهد. بخواهد تا به دست آورد ...

پسرک فهرست خواسته‌هایش نوشت و آن را به دبیرخانه‌ی حرم پاک داد. آرزوهای خواهرش، خوشحالی تنها دوستش، باتری برای فانوسش، و چند لیتر اراده، برای اینکه دوباره بتواند تصمیم بگیرد.

 

روزها گذشت. خداوند چیزهایی به پسرک داد. اما نه آنچه که او از خدایش خواسته بود. پسرک فکر کرد همه‌ی اینها به خاطر گناهی است که خیلی وقت پیش مرتکب شده بود. فکر کرد دیگر نمی‌شود جبران کرد.

فردای آن روز پسرک M4  ِ دوست سربازش را برداشت و دوباره به حرم پاک رفت و تمام کبوترهای حرم را به گلوله بست.

خنده از لب‌های کبوترها لحظه‌ای دور نشد. گویی به خندیدن با پسرک عادت کرده بودند ...

 

|+|    EL Niño -  2008/11/3  | 

 

Kalapchinho 

 

مثل این می‌مونه که 6:54 صبح ندونی تمرین‌های هندسه رو باید کامل کنی یا به پیشنهاد بی‌شرمانه‌ی یک مدیر civil ِ پشت در مونده‌ جواب بدی!

پارتنر کَلَپچ خوریه یه کچل کفتر باز بودن اونم تو این وضعیت یعنی کوبیسم  ِ موقعیت کلا ...!

نکته کلیدی: با عرض " ببخشید تو رو خدا " خدمت روح بلند مرتبه‌ی مرحوم " گاوس " و تمامی کسانی که عمر گرانمایه خویش را صرف ترسیم 17 ضلعی منتظم و ابزارآلات مربوط به آن نمودند.

 

|+|    EL Niño -  2008/11/2  | 

 

Haiku Ambulance

 

پسرک بود و چتری از روزنامه بر سر

صفحه ترحیم پر از مرگ " هث لجر " مفقود

آگهی‌های استخدام نم کشیده بودند

 

 

 

نکته کلیدی: با توجه به پیدایش موج نوی هایکو که در راستای شرق به غرب در حال گسترش است، از کلیه علاقه‌مندان و آشنایان دعوت می‌شود اثرات و نظرات خود را به آدرس تهران- صندوق پستی 1314-15875 -دبیرخانه جشنواره "مغزهای پلاسیده" ارسال نمایند. با کسانی که حرف زیادی بزنند، مانند یک آدامس جویده شده رفتار خواهد شد. 

 

 

|+|    EL Niño -  2008/10/28  | 

 

The Return to HosseinSharkhar

 

نترس از ضعیف بودن

و خیلی مغرور قوی بودنت نباش

 

فقط به درون قلب مسخره‌ات نگاه کن دوست من

اون بازگشتی خواهد بود به خودت

بازگشت به بی‌گناهی

 

اگر پایه هستی، پس بخند

اگر مجبوری، پس گریه کن

خودت باش و پنهان نشو

فقط به هدف ایمان داشته باش

 

به حرف مردم اهمیت نده

فقط راه خودت رو برو

تسلیم نشو و از فرصت‌ها استفاده کن

برای بازگشت به شرارت

 

شرایط رو تغییر بده

عروسک‌های نمایش رو بردار و شروع کن

مثل جوراب و ابرهای استراتوس

مثل لباس کوچک تو در آغوش ابرهای بزرگ

مثل ابرهای کوچک من در آغوش لباس بزرگ

حالا زمان بازی کردنه

زمانی برای دولایه کردن توپ‌های لاکی

 

و تو ای نوزاد احمق درون من

از چاله در اومدی، و افتادی تو دره!

اگه واقعا فکرت اینه ...

پس با من بیا

از متروی علم و صنعت و مقوای فابریانوی 70*50 و دست نوشته‌های" کارل فردریش گاوس"، معجونی بساز

در چارلیتری بریز

نه من تو مود ِ خوردنم، نه تو اجازه‌شو داری ...

معجونی برای شادی مریدان ِ بهشت زهرا (س)... ساعت نیمه‌شب و پانزده دقیقه

 

اما اینو بدون که ...

نه دعای پیرمرد دربان امامزاده قاسم از آن ِ توست

و نه سبیل چرب معاون سازمان سنجش

که این نبرد تو و خمیرِ سرنوشت توست

 

این شروعی نیست برای مصیبت‌ها

این بازگشتیه به خودت

بازگشت به حسین‌شرخر

 

  

|+|    EL Niño -  2008/10/24  |